بصحرای فطرت – ملا عبدالواحد واعظی

بصحرای فطرت

اگر می سرایم غزل عاشقانه
ازانست که عشقت بجانم نهانه

مرا نام نیکت چنان کرده مجنون
که در گلبن عشق ز نامت نشانه

غرورم شکستی تو ای سرو نازم
جوانی گزشت از کفم بی بهانه

صدای ز دیوار هستی بر آمد
ندیدم چنین عاشقی در زمانه

به امواج طوفان عشقت رسیدم
چنین گفت که شهناز تو مهربانه

عزیزم چه سازم بصحرای فطرت
درخت امیدت زده این جوانه

به امید آنم که شاخی نباتم
به بستان قلبم شود جاودانه

بدامش فتادم چوآن مرغ وحشی
فشانده ز مهرش به من دانه دانه

شدم مرغ زیباکه شب تاسحر گاه
بخوانم به هر یک سرود و ترانه

نوای برآرم که خلق از فراقش
به دندان بگیرد لب عارفانه

هرآنکس ترا دید چو واعظ نشیند
به خلوت سرای به ورد شبانه

Hits: 1

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.