بسکه جفا ز خار و گل

بسکه جفا ز خار و گل
بسکه جفا ز خار و گل، ديده دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن، پای برون کشيده ام
شمع طرب زبخت ما، آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان ما، عشق بجان خريده ام
حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود
تا تو زمن بريدۀ، من زجهان بريده ام
تا بکنار من بودی، بود به جا قرار من
رفتی و رفت راحت از خاطر رميده ام
تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو
تا تو بداد من رسی، من بخدا رسيده ام
چون به بهار سر کند لاله زخاک من برون
ای گل تازه ياد کن از دل داغديده ام
يا ز ره وفا بيا، يا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو، جان بلب رسيده ام
شاعر : رهی معيری
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.