برق جهان‌سوز حسن آنرخ افروخته – مشتاق اصفهانی

برق جهان‌سوز حسن آنرخ افروخته
مشعله افروز عشق آه من سوخته
جامه دیبا بود خاصه مه طلعتان
پوشش ما از جهان بس نظر دوخته
سینه نگیرد فروغ از دل بی‌سوز عشق
انجمن افروز نیست شمع نیفروخته
من بتو خو کرده‌ام چون ز تو نالم که هست
با ستم خواجه خوش بنده آموخته
راز محبت که نیست گوش فلک محرمش
من ز دل آموختم دل ز که آموخته
گرنه هواش آتشست بهر چه در باغ عشق
بر سر هم ریخته طایر پر سوخته
خسرویت گر هواست گیرره بندگی
کی بعزیزی رسد یوسف نفروخته
گوهر وصلت مرا کی بکف ارزان فتاد
بهر تو کردم تلف من همه اندوخته
سوخته‌ام غیر من طالب مشتاق کیست
قدر شناسد همین سوخته را سوخته
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published.

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.