برف می بارید

بر لبانش غیر یک لبخند شیطانی نبود
شهر، تصویرش که دیدم هیچ انسانی نبود
برف می بارید و می بارید و می بارید برف
در جهان برفی چنان سنگین و طولانی نبود
پشت چشم انداز شعرش شاعری استاده بود
با خیالاتی که خالی از پریشانی نبود
شهر را می دید تفسیری ست از متن قفس
در میان خود را که جز یک مرد زندانی نبود
خود برای این چنین مردی که تنها مانده بود
زنده گی یک لحظه دور از صد گران جانی نبود
چشم ها را بست و شاعر رفت در لاک خودش
در دلش چیزی به جز احساس ویرانی نبود.

اسدالله عفیف باختری

Hits: 18

:: ADVERTISEMENTS ::
shares