بداغ نامرادی سوختم

بداغ نامرادی سوختم
بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
به تنگ آمد دلم زين زندگی ای مرگ جولانی
در اين مکتب نميدانم چه رمز مهملم يارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زيب عنوانی
از اين آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شيون زنجير و قيد کنج زندانی
به هر وضعيکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر اين شام غم را مرگ سازد صبح پايانی
جوانی سلب گشت و حيف کآمال جوانی هم
يکايک محو شد مانند اعلام پريشانی
زيک جو منت اين ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی
گناهم چيست، گردونم چرا آزرده ميدارد
ازين کاسه گدا ديگر چه جستم جز لب نانی
شاعر: استاد خليل الله خليلی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.