ای عشق – سید احمد حدیث

ای عشق
عشق را گفتم عجب چون پیشه یی
من ندانم از کدام اندیشه یی
هر که آمد روز گار پیچ خورد
بر سر خوانت نشست و هیچ خورد
گر کنم تندی بگویی ای بشر
من که هستم از چه داری شور وشر
ور کنم کندی بگویی نیستم
چون تحیر مانده ام پس کیستم؟
گاه از گرمی که چون آتش فشان
گاه ریزی بر سرم برگ خزان
چهره ها از رنگ ، بگشایی به من
جلوه هایت راز دار صد سخن
خواستم عاقل شوم اما نشد
قلقل می جوش سر تا پا نشد
چون به هر در رفته ام راندند،ز خویش
بسته دیدم هر در معنا ز پیش
من شدم مجنون آن بیگانه یی
ساخت از عشقم عجب فرزانه یی
نا گزیر رفتم به پیش عارفان
تا علاجی سازمش درد گران
گفت : جانم از چه اینقدر سوختی
کیست ؟ بر تو شعله ها افروختی
گفتمش یک بنده یی شوخ و قشنگ
این جهان شد از رخش بر من چو تنگ
گفت : جانم این چرا کردی عذاب
از میان خلقتش یک قطره آب
خلق کردش آن خدا زیبا نمود
تا تو زیبا بنگری بهر سجود
آن که زیبا بنگری گردد نگون
ساخت ، زیبا از برای آزمون
بنگرش زیبا ولی زیبا از اوست
دل در آن نه ، عقل میباید نیکوست
هر چه زیبا بنگری در اجتماع
لیک بر وی چون مکن رقص سماع
از حقیقی هیچ کس حیران نشد
بنده یی نفس خودش فر مان نشد
چون سخن آنان بگفتند بهر من
گشته بودم همچو شمع انجمن
دیدمش آمد به پیشم آن نگار
چهره سرخش شده چون زرد و زار
گفت : من فرمان برم از بهر تو
هر چه گویی چشم گویم مو به مو
خواستم تا کام دل گیرم از آن
چون که از عشقش بودم برگ خزان
گفت این دل امتحان دیگر است
نیک بنگر آتشی در مجمر است
این مجازی دان باشد در عدم
عشق بر آن کن که باشد یک رقم
نازم این دل را که با من یار شد
برد ما را سوی حق غمخوار شد
گفتمش دیگر برو بر سوی حق
تا شوی مولای نفست از سبق
بعد آن چون محو شد از ناظرم
خار دیدم گلرخان در باصرم
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.