اين چه عشقست

اين چه عشقست
به زمين می زنی و می شکنی
عاقبت شيشه ی اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را
ديدمت، وای چه ديداری بود
اين چه ديدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از ياد مرا
که مرا با تو سر و کاری بود
اين چه عشقيست که در دل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
می گريزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کردۀ من
عشق سوزان تو را می جويد
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گويد
بخت اگر از تو جدايم کرده
می گشايم گره از بخت، چه باک
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردۀ خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد
آتش عشق به چشمت يکدم
جلوه ای کرد و سرابی گرديد
تا مرا واله و بی سامان ديد
نقش افتاده بر آبی گرديد
سينه ای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ريزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نيست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمين می زنی و می شکنی
عاقبت شيشه ی اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را
شاعر: فروغ فرخزاد
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.