اشک من از رحمِ بسیار است و بس احمد محمود امپراطور

اشک من از رحمِ بسیار است و بس
از بری آن شوخِ عیار است و بس
عقل کار خود کند، دل کار خود
در جهان دیوانه هشیار است و بس
حرص قانعِ نیست از رنج و تلاش
دامِ آسایش سر ِدار است و بس
شهدِ لبخندِ بتان می فروش
لذتِ تمکین اسرار است و بس
در تغییر باشدی وضع جهان
نو بیایید کهنه آزار است و بس
ترس دوزخ، رنج برزخ، فکر دین
در دو عالم راهی دشوار است و بس
گردشِ چرخِ فلک در چشم من
اسپِ آسو کنده افسار است وبس
دور کن اندیشه ی دیر و حرم
دل بجو این خانه ای یار است و بس
چشم بر بند و طمع از خود بران
هر نفس آیینه زنگار است و بس
صبح ما از ظلمی ظالم شام شد
روشنایی در شبِ تار است و بس
نشه ای صد تنگِ می در یک نگاه
در شرابِ چشمِ بیمار است و بس
تیغ ابرو، تیر مژگان زلف یار
این نشان از جنگ و پیکار است و بس
خامه ای محمود در ملک سخن
همچو نقشِ صورتِ یار است و بس
*****
دوشنبه ۰۵ عقرب ۱۳۹۳ هجری آفتابی
که برابر می شود به ۲۷ اکتوبر ۲۰۱۴ میلادی
سرودم
احمد محمود امپراطور
افغانستان
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.