آخرین حرف – شریف حکیم

آخرین حرف
در بیانِ دردت ای آدم ، سخن آتش گرفت
ناله شد حرف و کلامم ، در دهن آتش گرفت
در گلو ترکید بغض و آه در دل شد شرر
اشک در آتش سرای چشمِ من آتش گرفت
فکر می کردم سرودم شعله گون از درد بود
داستانت را شنید و انجمن آتش گرفت
آفتاب آهسته ، چون در گوشِ کهسار از تو گفت
سینۀ کهپایه ، قلبِ کوه کن آتش گرفت
ابر، سیلِ اشک در چشم و دلش از غصه تنگ
آنقدر بگریست کز سوزش چمن آتش گرفت
ساحل از حالِ پریشانت به دریا گفت و رفت
دامنِ امواج را در هر شکن آتش گرفت
آسمان تا صبح می پیچید در خود از الم
چشمِ خونینِ سحرگه دید و تن آتش گرفت
آه ای انسانِ تنها این چه داری در بغل
کز تماشایش دلِ قبرِ کهن آتش گرفت
از چه رو پیچیدۀ گلدسته در رختِ سپید
شاید از تقدیر او را پیرهن آتش گرفت
بر رُخِ سردِ عزیزش با خموشی بوسه زد
مرد را دل در سکوتِ خویسشتن آتش گرفت
آخرین حرفش ندانستم به دلبندش چه بود
کز هجومِ درد دامانِ کفن آتش گرفت

Hits: 1

:: ADVERTISEMENTS ::

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

You may use these <abbr title="HyperText Markup Language">HTML</abbr> tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.