آخرين شام آشنايی ما

آخرين شام آشنايی ما
آخرين شام آشنايی ما، که نخستين شب جدايی بود
آمد خشمناک و قهر آلود، بر دلش نقش بيوفايی بود
( در آنموقع که پنجه های خون آلود شفق، دريچه آسايشگاه شب را با کليد طلا، بروی خورشيد
ميگشايند فراموشم مکن . )
گفت آن نامه ها وا نشد، که برايت زعشق سر کردم
رد کن از بهر من که مهر ترا، ديگر از قلب خود بدر کردم
( ديگر پای من نيرو نخواهد داشت که مرا سايه وار بدنبال تو کشاند، ولی روح من روح من
همچون پروانه در پيرامون شمع جمالت خواهد گشت و پر پر زنان همه جا به همراه تو خواهد
بود.عزيز من ! مهربان من ! قشنگ من ! فراموشم مکن ! )
دست لرزان من زگوشه ی ميز، بدر آورد شعر هايش را
همگی را به پايش افگندم، کرد چون زير پا وفايش را
آخرين شام آشنايی ما، که نخستين شب جدايی بود
آمد خشمناک و قهر آلود، بر دلش نقش بيوفايی بود
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.